سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
حرف های من با بابا

حرف های من با بابا


   1   2   3   4      >

ساعت 2:25 عصر دوشنبه 23/3/90

الان 23 روز از خرداد ماه سال 90 می گذره و من اولین یادداشتم و در این سال می زارم


بابای خوبم نه اینکه فراموشت کرده باشم نه ... همیشه به یادت هستم ... 


بابای خوبم هفته پیش عروسی خواهر یکی ازدوستام بود .. پدر اون هم 40 روز بعد از رفتن شما فوت کرده و خواهر اون هم هم  اسم من هستش ... خیلی بهش غبطه خوردم ... از همه لحاظ .. از اینکه برادر بزرگی داره که مثل شیر بالای سرش هست... و اینکه تونست مرد زندگیشو پیدا کنه ... نمی دونم ولی کلی اون روز به حال خودم افسوس خوردم که چه راحت غریب و تنها شدم ... 


بابا 5 شنبه روز پدر هستش ... کادو چی دوست داری بابا خوبم ... بابا اوضاع مالیم این چند وقت خیلی خراب شده .. بدجور دستم خالی شده از اینکه چیزی از مامان بخوام خجالت می کشم ... خیلی برام دعا کن ... امروز روز میلاد امام جواد علیه سلام هستش .. یادت باهم رفتیم کاظمین .. چه خوش گذشت ... من و تو و مامان و داداشی ... یادت یک دختر خوشگل کنار من نشسته بود ... تو اومدی به طرفش و بوسش کردی .. یادت هست... خیلی خوشگل بود فقط 5 سالش بود اسمش مریم بود ... دلم هوای مهربونیاتو کرده ... کاشکی بودی می گفتم ... تو جان منی ... تو نفس منی... ای خدااااااااااااا.


5شنبه ای رفتم شاه عبد العظیم ... قرار بود دوتا جون به هم معرفی کنم اگر خدا خواست باهم ازدواج کنند ... خوش گذشت ..  ولی قسمت نبود ... دختر خانم ، اقا پسر رو نپسندید... خدایی دوست من خیلی از اون سر تر بود ... خلاصه میون داری هم سخته ها... خلاصه خواستیم یک ثوابی به بریم نشد... 


یاعلی


¤ نویسنده: یک دختر

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:8 صبح دوشنبه 25/11/89

این روز ها روزهای شادیست برای امت اسلامی و شیعه چون روز ولایت عهدی امام زمان است


این روزها با هر آهنگی با هر درد و دلی گریه ام می گیرد ... نفسم هم دیگه حوصله من را ندارد ... بعضی وقتها به قلبم غبطه می خوردم که بی هیچ حرفی کار هر روزش راانجام می دهد و هیچ ناله ای از من نمی کند ولی جدیدا چند بار قلبم تیر کشید از دست خودم ... قلبم می دانم که تو هم خسته ای از این روزگار خوش به حال بابا که رفت تا نیست تنهایی منو و مامان را ببنید ...


از خودم بدم می آید که نتونستم هیچ دردی از مامان دوا کنم و فقظ شدم یک غصه روی غصه های دیگه اش ... تو این همه سال کار نتونستم پولی پسنداز کنم ... و تازه بدهی هم بالا اوردم ... هیچی دیگه ارومم نمی کنه... دلم می خواست زندگی عالی برای مادرم بسازم .. ولی حیف که نشد.. تنها کاری که می کنم خودم رو شاد نشون می دم یا حداقل هیچی نمی گم که چه مرگم هست... امروز از تاریکی شب استفاده کردم و تا قبل از اینکه به خونه برسم گریه هامو تو خیابون کردم تا کسی اشکاهامو نبینه ... چقدر تنهایی سخته ...


یا امام زمان تنهایی خیلی سخته و سخت از انکه اوضاع مردم و ملت وچهان رو می بینی ... بابای خوب عالم ... مگر این دختر چقدر طاقت می یاره ... دیگه خسته شدم از اینکه بخوام محبت از کسی گدایی کنم.. خسته شدم از اینکه همه ردم می کنند .. خسته شدم از اینکه چرب زبانی بلند نیستم که کسی را خام کنم .. یا حداقل اهل ارایش نیستم که خود را  همچون حوری بهشتی درست کنم تا همه مجنونم شود.. بابا خوبم این رسمش هست!!!!! دلم برای خواهرانم هم می سوزد .. که گویا تنها و غریب سر خودشون تو کارخودشون کردن و در بر نمی یارن...


من دیگه حوصله این دنیا رو ندارم .. حرفیه ... اصلا من بابامو می خوام ...


¤ نویسنده: یک دختر

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:3 عصر جمعه 22/11/89

امشب شب یتیمی آقا و مولایمان صاحب و زمان است 


اقا می دانم یتیمی چقدر سخته ، وقتی یک بنده ای پدرشو از دست می ده ، همه می یان بهش دلداری می دن تا بتونه این درد تحمل کنه ولی آقا وقتی شما پدرتون شهید شد کی بود که به شما دلداری داد ؟ مولای من چقدر سخته که تو این همه مسلمون فقط چند تن محرم شما باشند ... مولای من بمیرم برای تنهایتون که بعد این همه سال باید تنها باشید و هیچ جای این دنیای به این بزرگی هنوز 313 یار نداشته باشید که ظهور کنید ... مولای من نمی دانم چه بگم که بتونم تصلای دل داغ دیده شما باشد... آقا می دونم که دلتان از گناهان ما خون است و فراموش مان می شود که ما مثلا منتظر ظهور شما هستیم .... ای خدااااااااااا چی میشه امسال سال ظهور امام زمان باشد... می دانم که بدم ولی خوبای تو چی ... 


بابا .... 


 


¤ نویسنده: یک دختر

نوشته های دیگران ( )

ساعت 2:23 عصر شنبه 16/11/89

سلام


بابای گلم


حلول ماه ربیع الاول به شما عزیز دل تبریک می گم


بابای برام خیلی دعا کند


این چند وقت اتفاقات بامزه ای افتاده، برات تعریف کنم غش می کنی از خنده... خلاصه روزگارمون خوبه ولی همیشه جای تو خالی است امروز داشتم با خودم فکر می کردم ، چطوری من این سه سال بدون شما سرکردم .. واقعا عجبیب این دوران


کی فکرشوو می کرد دختر عزیز کرده تو همکاره بشه و این قدر خوب تو جامعه باشه .. بابا دوست دارم بهم افتخار کنی ... و بهم عشق بورزی ... دوست  دارم در اخلاقم نمونه باشم و هیچ کس ازم نترسه و ...


بابا می خوام کارمو ول کنم .. برم سراغ درس می دونم خیلی سخته ... ولی باید تحمل کنم ... دعا کن برام


یاعلی


 


¤ نویسنده: یک دختر

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:49 عصر شنبه 20/9/89

سلام بابایی


خوبی


امشب سومین سالی هست که رفتی از پیشمون ، تو ایام عزاداری امام حسین جای تو خیلی خالی هستش


دلم برات تنگ شده ، بابا این مدت خیلی امتحانای سختی خدا از من گرفته اخرینش شب اول محرم بود ... دعاکن برام


بخیر بگذره


¤ نویسنده: یک دختر

نوشته های دیگران ( )

   1   2   3   4      >
3 لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
4
:: بازدید دیروز ::
7
:: کل بازدیدها ::
8414

:: درباره من ::

حرف های من با بابا

یک دختر[35]
من 86 بابای خوبم از دست دادم . من و بابا خیلی همدیگر دوست داشتیم . من تو این وبلاگ تمام حرفهایی که با بابام دارم می زنم ،شاید بعضی حرفها رو هیچ وقت روم نمی شد، باهاش بزنم ولی الان و اینجا می زنم

:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

مشهد . تولد . زیارت . امام رضا . مرهمی . شب قدر . مهدیه تهران . عزیزم . جانم . بابایی . شب یلدا . کلمات مقدس . بابا . دخترای امروزی . سال 89 . بی معرفت . امام زمان .

:: آرشیو ::

حرفهای من بابا [10]
سلام بر بابای بی معرفت
کلمات مقدس
محرم از راه رسید
بابایی عیدت مبارک عزیز دلم
بعد از دو ماه
یک لیوان آلوچه

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

ESPERANCE55
آواز یزدان

:: صفحات اختصاصی::

2 بهمن

:: لوگوی دوستان من::




:: خبرنامه وبلاگ ::